نمیدانم دیر است برای نوشتن یا
یا هنوز تا صبح نیامده فرصت دارم که کلامی نگویم.
راستش
گفتیم سرمان را مدتی در برف فروکنیم تا آب از آسیاب بیفتد
ما کبکی خرمان شویم
اما دل غافل
نگو خودمان سنگ زیرین آسیابیم.
اینگونه بود که نه بر ما کلامی جاری گشت که بنویسم ونه حرف تازه ای شنیدیم
گوشمان بعد از آتیش بازی های تهران کر شده.!
............
سکوت
باران بی امان دل
ناله های شبانه
همراه همیشگی ماست
این یاران نباشند دلتنگیم
وگرنه خوبیم
خوب خوب
هر شب به این جمله زنده یاد (حسین پناهی) می اندیشم
ما چرا می فهمیم؟!!!!!!!!!!!
پیاله پیاله
حیرانی را سر می کشم
و گیج وگنگ
به چرخش در می آییم
یاران
گیجم ؛گیج
و فراری از خانه دل تنگی هام
بر سر سفره ای مهمان شدم که تا عرش امتداد داشت
آرزوی دیرینه ام بود که روزی تماشاگر این سفره باشم نه میهمانش
ذکر بودُ سماع سماع بودُ ذکر
حاصل من جز پیاله حیرانی چیزِ دیگری نبود
دست بر دامن صاحب سفره بردم
دامن از دستانم بکشید
چیزی جز گَََََرد.................... باقی نگذاشت
یاران
دست بر آسمان بر دارید
که اینک محتاج نفسهای گرمتان هستم
حق نگهدار.
این چند کلام جدا ا ز حال وهوای خودم تقدیم حظور پر مهرتان
به خانه ات که می رسم
پا هاییم سست می شوند
هول مرا دریاب!
که گمگشته ای بیش نیستم.
ابر بغض آلودِ بی بارشم
اکنون دریاب
این کهنه اندوهی که بدل دارم
دریاب
هول مرا که گام هایم سست
می شوند
بر درگه خانه ات
که مبادا
نفسهایت امشب سهم دیگری باشد.
سلام مهربانان
دیر زمانی است که دل با قلم بیگانه است.
سر آغاز دل نوشته ای شود
نقطه گرد می شود گردِ گرد
بزرگ ِ بزرگ
دایره های به وسعت زمین.
جای برای نوشتن نمی ماند
غوغای در دل برپاست
تا به کلام می رسد
بغضی راه بر آن می بندد.
گاهی
گاهی
دل را عریان می کنم
و به عشق بازی با آن می پردازم
این کار من است
درشب های که
صبح قصد گذر از آن را دارد
همراه شوید با یکی از این عریانی ها
به سر سرای دلم می روم،
پلک را در اِدای مرثیه می بندم.
پر می کشم
مانند صبح که سراسیمه از طالع نحس شب عبور می کند.
در کشمکش ثانیه ها
شاپرکی را به غنیمت می گیرم
تا گرد خون سبزم
به سماع در آید.
این جاست
که گوش
می دهم به فرمانی که دیوانه ام می کند.
سلام
همراهان عزیز این هم نوشته ای که تمام احساسم در آن خلاصه شده
و من با آن چند ساعتی را زندگی کردم.
امید است بر دل شما مهربانان بنشیند.
در آستانه
آغاز فصل ِ جدیدی
از زندگی ام
در دستانم
(پوستی) را یافتم
که بر آن حک شده بود نفس حق است.
نفسم در سینه حبس شد
چیزی در من فروریخت
به وسعت یک دریا.
کلامی جاری نشد
نمناکی دو چشم
تمنای دو دست
ثانیه های عجول.
در آستانه
آغاز یک فصل جدید
نفسی به من حیات دوباره بخشید
ومن متولد شدم
سر تعظیم برای استادی
که روز تولدم را
او تعیین کرد.
پذیرفتم
هیچ بهاری
خرداد بیست و پنج سالگی ام را
نخواهد داشت
اگر نتوانم
اوج شکوفه و نارنج را بنگرم؛
از پشت آخرین بهار
سقوط خواهم کرد.
امشب می نشینم بر گرده شكي پنهان
که چرا خدا صدای مرا نمی شنود.